RSS
امروز پنج شنبه ، ۲۴ آبان ۱۳۹۷
آخرین اخبار

کارگاه طراحی اسکناس در موزه بانک ملی

کاهش نرخ ۱۲ ارز بانکی + جدول

دلایل رقابت ناسالم شرکت های PSP

چرا سیاست‌های اقتصادی بدون سرمایه اجتماعی شکست می‌خورند؟

تأسیس نخستین شرکت سبدگردانی سهام در صنعت بیمه توسط بیمه ایران

پذیرش تامین سرمایه نوین در بورس

گام های موثر بانک مسکن در حوزه بانکداری الکترونیک

تحریم ها ، خللی بر روند عملیات بانکی ایجاد نمی کند

تقدیر معاون وزیر ارتباطات از اقدامات مدیرعامل بانک ملی

آمادگی بانک توسعه تعاون برای اجرای مرحله دوم طرح اشتغال پایدار روستایی و عشایری

تامین مالی پروژه‌های دارویی بزرگ توسط بانک صنعت و معدن

واگذاری سرخابی‌ها منتظر مصوبه هیات وزیران

"۳ صندوق مادر" از لیست واگذاری خارج شد

سکه طرح جدید ۴ میلیون و ۱۲۰ هزار تومان شد

مزایای توسعه ابزارهای مالی بورس کالا برای صنایع

معاملات اوراق تسهیلات مسکن آب رفت

کشتی های ایرانی همچنان تحت پوشش شرکت های بیمه ای هستند

افزایش ۲۵ تا ۳۰ درصدی سود سهام عدالت

حجم بدهی بانک‌های خصوصی به بانک مرکزی یک سوم پایه پولی شد

طیب‌نیا عضو شورای پول و اعتبار شد

کاهش۱۲۱۷ واحدی شاخص کل بورس

صبح امروز کلیات بودجه سال ۹۸ در هیات دولت بررسی شد

«همراه پلاس ملت» یعنی خداحافظی با پول خرد

اولتیماتوم به بازنشسته‌های شاغل

۵ محور ضروری برای تفکیک وزارتخانه «تعاون، کار و رفاه اجتماعی»

وقتی فقر و گرسنگی در خیابانهای شهر بیداد می کند

۲۰:۵۹ - ۱۳۹۷/۵/۲۵کد خبر: 254536
حورا خاکدامن /روزنامه نگار
ایستانیوز:قد و قواره ریزی داشت با هر عابری که از کنارش می گذشت شانه به شانه  راه می رفت و کیسه پلاستیکی بزرگی که در دست داشت با اصرار به آنها نشان می داد . اما انگار به دست و پای  مجسمه های کر و کور و بی احساسی می پیچید که با بی اعتنایی پسش می زدند . از روبرو نزدیک شد سر و وضعش کثیف و نامرتب نبود. کفش های ورنی سورمه ای نوک تیزی به پا داشت و پیراهنی تمیز و کهنه به تن. در حالی که ناامید و ملتمسانه نگاهم می کرد گفت : خواهر به خدا گرفتارم گدا نیستم . کارگر بیکار پتروشیمی ام دیشب دخترم از من میوه خواسته نداشتم بخرم.  کرایه خانه ام عقب افتاده  صاحب خانه جوابم کرده تو رو خدا به من کمک کن شرمنده دخترم شدم." نگاهم به برق کفش های نوک تیزش افتاد سر وضعش به گداها نمی خورد .وقتی حرف می زد از پشت عینک آفتابی دندان ها و زیر چشمانش را به دقت برانداز می کردم  معتاد نبود کلافه و درمانده بود  توی شهر خاکستری در  برزخ زن و بچه گرفتارشده  بود .حس  همدردی عجیبی بود که بی دلیل درکش می کردم  . کیفم را باز کردم دوتا اسکناس زرد تا خورده ازگوشه  کیفم بیرون افتاد. یاد نوشته ای ازسعید نفیسی  درباره  سید اشرف الدین رشتی صاحب روزنامه نسیم شمال افتادم  :"سید اشرف الدین مرد درویش مسلکی  بود که   دست رد به سینه هیچ نیازمندی نمی زد.عادت داشت وقتی دست در جیب عبایش می کرد هر چقدر سکه  به دستش می آمد  بدون کم و کسر و شمارش به فقرا می داد و اعتقاد داشت این پول روزی مقدر شده فقیر است."  وقتی پول را دادم  بسته اسکاچ  های ظرف شویی را بطرفم گرفت و گفت چند تا بردارید . گفتم یکی کافیه از اینکه نمی تونم بیشتر از این کمکت کنم شرمنده ام . پرسیدم کجا زندگی می کنید؟ گفت "ازشهرری با مترو تا اینجا اومدم از صبح تا حالا یک نفر نیست که ببینه من چی می گم من گدا نیستم امروز برای 100 هزار تومن کرایه عقب افتاده صاحب خانه بیرون زدم شاید بتونم یه جا نظافت راه پله هم شده انجام بدم اما انگار هیچ کس نه منو می بینه نه به حرفام گوش میده .خواهر بخدا کارگر بیکارم. یاد پیرزن کوچولو موچولویی افتادم که پارسال توی پیاده رو التماسم می کرد که پول کرایه ماشینش رو  از من بگیره اما حواسش نبود که در کیفش بازه و از لای اون کلی اسکناس پنج هزارتومنی نارنجی و 1000 تومنی سبز و 2000 تومنی آبی روی هم  ریخته بود پیداست و ناغافل  دستش  برام رو شد. وقتی فهمید که من هم متوجه در باز کیفش شدم یک دفعه لحنش عوض شد و گفت حالا نمی خوای پول بدی  به درک چرا داری  تو کیفم سرک می کشی!!!.اما یه چیزی تو نگاه و حرفهای مرد بود .شاید چیزی شبیه غرور خورد شده یک پدر که قول داده بود شب برای دخترش هر طور شده میوه  بخرد. چیزی شبیه به یک قول مردانه به همسرش که امروز از زیر سنگ هم که  شده دست پر به خانه بر می گرده و کرایه عقب افتاده  رو به صاحب خانه می دهد. حرفهای او گله ای بود از  درد و نداری که در این شهر بزرگ و دراندشتی که حتی یک نفر حاضر نشده بود گوشش را بدهکارش کند.گفتم : حالا این کرایه عقب افتاده شما چه قدره ؟ گفت :"خواهر برای صد هزار تومن دو شبه که از ترس صاحب خانه  سر شب چراغمان را خاموش می کنیم تا وقتی در را می کوبه فکر کنه ما خونه نیستیم به خدا قسم خسته شدم. "صد هزار تومن توی این شهر برای یک نفر پول عطیناست و برای یک نفر حیثیت و آبرو و تمام مردانگی . شماره کارت و موبایلش را روی کاغذ نوشتم .انگار خدا تمام دنیا را به او داده بود .چیزی نگفتم و قولی ندادم . ازگوشه چشمش  یه قطره اشک روی پیراهنش افتاد . توی راه مدام با خودم کلانجار می رفتم تا جایی که برای خلاص شدن ازفکر و خیال  به سرم زد کاغذ رو از پنجره ماشین بیرون پرت کنم. اما اگر یک درصد هم راست گفته باشه؟ ... کاغذ رو توی کیفم انداختم و کل مسیر به این فکر می کردم که شاید همه اینها داستان و کاسبی روزانه اش باشه اینطوری تا شب کلی گیرش میاد.کلافه شده بودم خودم رو از یک طرف به خاطر ساده لوحی و احساساتی بودنم  سرزنش می کردم  و از طرف دیگه بخاطر سنگ دلی و هم رنگ جماعت  بی تفاوت روزگار وانفسا شدنم. توی این فکرها بودم که موبایلم زنگ زد حواسم به جواب دادن شد که چراغ قرمزشد و درست روی خط عابر ایستاده بودم .از آینه ماشین به عقب نگاه کردم  فاصله زیادی با ماشین پشتی نداشتم .  با صدای ضربه زدن به شیشه  به خودم آمدم. با اشاره پلیس  شیشه را پایین کشیدم .گفت :" لطفا بزنید کنار کارت ماشین و گواهینامه .هم روی خط عابر ایستادید هم با موبایل صحبت می کنید.100 هزار تومن  موبایل  و 60 هزار تومن خط عابرجریمه می شید." کارت ماشین و گواهی نامه رو گرفت و تو سیستم  دستیش چک کرد  بعد گفت اما چون خلافی تا به حال برای شما ثبت نشده  مشمول تخفیف می شید. پرسید شغلتون چیه ؟ گفتم :"خبرنگار " گفت کارت خبرنگاری  تون لطفاً؟ چند تا کارت از کیفم درآوردم و نشون دادم کارتها رو نگاه کرد و بعد گفت موفق باشید روز خبرنگار مبارک  به سلامت. از خوشحالی نمی دونستم چی بگم  غافلگیری  عجیب بود اونقدر خوشحال شدم که وقتی به خودم اومدم فهمیدم اونقدر تشکر کردم که  آقای پلیس از شدت ذوق مرگ شدنم می خواد جریمه ام کنه تا پس نیوفتم. چشمم به  دستگاه ای تی ام بانک کنارپیاده رو افتاد .خلوت و بدون مشتری  بود. در حالی که کاغذ موچاله شده رو توی سطل کاغذ باطله ها می انداختم رسید پول و کارت رو از عابر بانک گرفتم .این اتفاق عجیب تکلیف من رو با خودم روشن کرد .باز هم یاد  همون قضیه " نسیم شمال" افتادم  . این پول امروز  روزی آن مرد گرفتاری بود که  من با شک و تردید به عجز و لابه اش نگاه کردم  و خودم را به خاطر ساده لوحی در تمام مسیر سرزنش  کردم . که  اگر  این پول بدستش نمی رسید بیشتر از اون  به بهانه  جریمه رانندگی  و شماتت خودم به خاطر بی توجهی و حواس پرتی خرج می شد. 
 
» ارسال نظر
نام:
آدرس ایمیل:
متن: *