RSS
امروز چهارشنبه ، ۲۱ آذر ۱۳۹۷
آخرین اخبار

شرط سازمان مالیاتی برای احتساب هزینه تنزیل اوراق بهادار اسلامی

۱۲۰برنده جشنواره آوای زرین بانک کشاورزی مشخص شدند

گزارش عملکرد تسهیلاتی بانک توسعه تعاون

صدور مجوز افزایش سرمایه بیمه تعاون

فرصت پایانی برای ارسال اثر به جشنواره عکس «نگاه به آینده»

بخش خصوصی به تامین مالی از طریق بورس کالا و انرژی متمایل است

تاکید عضو هیات مدیره بانک ملی ایران بر لزوم فروش املاک مازاد

آمادگی شعب ارزی بانک ها و صرافی ها جهت خرید ارز

به شرکت‌های تعاونی سهام عدالت نیاز نداریم

بدهکار بزرگ بانکی دستگیر شد

نرخ تورم در عراق و افغانستان، ۰.۲ درصد

نرخ دلار۹۹۰۰ تومان

دلیل اختلال هسته معاملات فرابورس مشخص شد

کاهش ۸۸۲ واحدی شاخص کل بورس

بیمه سامان اساسنامه خود را به روز کرد

زیان سهامداران از اخلال در هسته معاملات بازار سرمایه

در بازار ارز چه خبر است؟

هزینه دموراژ به تجار و مصرف‌کنندگان تحمیل می‌شود

هوش مصنوعی چطور در حال انقلاب در جهان تجارت است؟

چطور یک صندوق سرمایه‌گذاری جسورانه خوب پیدا کنیم؟

نبود نظارت کافی عامل شکل‌گیری پرونده‌های متعدد فساد در بانک‌ها

جنگ تجاری باز هم اوج می گیرد؟

بانک مهر اقتصاد ۲۶ ساله شد

آیفون ایکس‌اس‌مکس جایزه ویژه سامانیوم

سهم بانک ملّی از دارایی های بانک های اسلامی جهان

یک کلاغ و چهل کلاغ ارزی

۱۰:۴۵ - ۱۳۹۷/۱/۲۵کد خبر: 239461
حامد هدائی - اقتصاددان رفتاری
این حقیقت که بسیاری از رویدادهای مهم که اتفاق اقتاده اند شامل انتخاب هایی هستند که پیش از وقوع قابل حدس زدن بوده اند باعث می شود تا یک مسئله با احتمالات زیادی مواجه شود.
 
 نسیم طالب اقتصاددان رفتاری، در تازه ترین کتاب خود «قوی سیاه»، مفهوم سفسطه روایت را معرفی کرد تا شرح دهد چگونه داستان های اشتباه گذشته نگاه ما را به دنیا و توقعات ما را از آینده شکل می دهند.
 
سفسطه های روایت از تلاش خودآگاه ما برای معنا بخشیدن به جهان ایجاد می شوند. داستان های تشریحی که مردم تصور می کنند قانع کننده هستند، ساده اند، بیشتر عینی هستند تا انتزاعی و برای استعدادها، حمایت ها و نیات اهمیت بیشتری از بخت و شانس قایل هستند.
 
به جای اینکه بر هزاران رویدادی که اتفاق نیفتاده است تمرکز کنند، بر چند رویداد جالب اخیر که اتفاق افتاده اند تاکید دارند. هر رویداد چشمگیر اخیر می تواند هسته اصلی روایتی علت و معلولی به حساب بیاید.
 
این نویسنده معتقد است که ما نوع بشر خودمان را با ساختن داستان های بی ثباتی از گذشته و باور کردن آن فریب می دهیم. داستان های خوب نمونه های ساده و منسجمی از رفتار و نیات افراد فراهم می آورد. ما همیشه رفتار را به عنوان مظهر خصوصیات اخلاقی و ویژگی های عمومی افراد تعبیر می کنیم که باعث  می شود به سرعت با اثرهاله هماهنگ شویم.
 
اثر هاله سبب ایجاد انسجام می شوند، زیرا ما را وامی دارند نگاهمان به ویژگی های یک فرد را به قضاوتمان نسبت به یکی از ویژگی های همان فرد که برجسته تر از دیگر ویژگی ها است، هماهنگ کنیم.
 
به عنوان مثال، اگر عقیده داشته باشیم فلان بازیکن ورزشی خوش تیپ و دارای هیکلی ورزشکاری است، توانایی ورزشی او را دست بالا می گیریم. هاله امکان دارد منفی باشد: اگر گمان کنیم بازیکن زشت است، احتمالا توانایی های ورزشی او را نیز دست کم می گیریم. اثر هاله، با اغراق در انسجام ارزیابی ها، کمک می کند روایت های تشریحی را ساده و منسجم تر کنیم: افراد خوب فقط کارهای خوب انجام می دهند و افراد بد فقط کارهای بد.
 
این عبارت که «هیتلر عاشق سگ ها و بچه ها بود» هزار بار هم که شنیده شود تکان دهند به نظر می رسد، زیرا هر نشانی از محبت در فردی که به عنوان شیطان شناخته شده، توقعاتی را که اثر هاله ایجاد کرده زیر سوال می برد و ناهماهنگی، آسایش افکار و وضوح احساساتمان را کاهش می دهد.
 
روایتی قانع کننده خطای حسی ناگریز بودن را اشاعه می دهد. هیچ داستانی وجود ندارد که مجموعه ای از رویدادها که باعث نتیجه متفاوتی شود، ارئه کند. ذهن بشر توانایی مواجه شدن درست با وقایع پیش پا افتاده را ندارد.
 
این حقیقت که بسیاری از رویدادهای مهم که اتفاق اقتاده اند شامل انتخاب هایی هستند، باعث می شود در نقش وجود مهارت اغراق کنیم و نقشی را که شانس در نتیجه نهایی داشته است دستکم بگیریم.
 
سوابق نشان می دهد که هر جا تصمیم های بحرانی نتیجه خوبی به دنبال داشته، دقت بی وصفی صورت گرفته است، اما بخت و اقبال می توانست هر یک از این مراحل موفقیت آمیز را مختل کند. اثر هاله، نهایی ترین حرکت را انجام می دهد. در واقع، حال و هوای شکست ناپذیری را برای قهرمانان داستان ایجاد می کند.
 
اینجا داستان قدرتمند «هرچه می بینید، همه چیزی است که وجود دارد» دست اندر کار است. ما چاره ای نداریم به جز اینکه با اطلاعات محدودی مواجه شویم که به نظر همه چیزی است که باید بدانیم، از اطلاعات موجود بهترین داستان ممکن را می سازیم و اگر داستان خوبی باشد آن را باور می کنیم.
 
جالب توجه اینکه، هر چه اطلاعات کمتری داشته باشیم ساختن داستان منسجم ساده تر است، زیرا قطعات کمتری وجود دارد که باید در جورچین قرار گیرد. اطمینان راحت طلبانه ما مبنی بر اینکه جهان معنا دارد  و پایه اساس ایمن و استواردی دارد، توانایی نامحدودی برای نادیده گرفتن خطاها خودمان را در ما ایجاد می کند.
 
به عنوان مثال: پیش از آنکه بحران مالی ۲۰۰۸ اتفاق بی افتد، خیلی ها می گفتند: می دانستیم که این رخداد بی شک اتفاق خواهد افتاد. این جمله واژه ای در خود دارد که اعتراض به آن وارد است و باید از دایره واژگانی که برای بحث در مورد رویدادی مهم به کار می بریم، حذف شود.
 
البته، این واژه «می دانستم» است. برخی از افراد از پیش تصور می کردند که بحرانی در راه است، اما نمی دانستند در زمان حال می گویند «می دانستند»، چون این واقعه در حقیقت اتفاق افتاده است.
 
این درواقع استفاده نادرست از یک مفهوم است. در هر زبانی ما کلمه دانستن را وقتی به کار می بریم که چیزی که می دانیم درست است و می توان نشان دهیم درست است. تنها زمانی می توانیم چیزی را بدانیم که درست و دانستی باشد. اما افرادی که تصور می کردند قرار است بحرانی ایجاد شود در آن زمان نمی توانستند آن را نشان دهند.
 
بسیاری از افراد باهوش و اقتصاددانان باور نمی کردند که فاجعه ای در راه است. با این حال چنین بحرانی دانستنی نبود. آنچه در مورد استفاده از دانستن در این مقوله نادرست به نظر می آید، این نیست که برخی افراد در زمینه ای مورد تایید قرار گرفته اند که لایق آن نبودند، موضوع این است که این زبان سعی بر القا این موضوع را دارد که جهان دانستنی تر از آن است که به نظر می آید. در واقع، کمک می کند خطایی مخرب ایجاد شود.
 
اساس خطای حسی این است که ما باور کنیم گذشته را درک کرده ایم، که اشاره به این دارد که آینده نیز دانستنی است، اما در حقیقت ما گذشته را کمتر از آنچه باور داریم می فهمیم. «دانستن» تنها کلمه ای نیست که این خطای حسی را ایجاد می کنند. در استفاده روزمره کلمات «حدس زدن» یا «از پیش دیدن» نیز به افکار گذشته نسبت داده می شوند که معلوم می شود حقیقت است.
 
این عبارت که «من از پیش آگاهی داشتم که دلار پایین خواهد آمد، اما اشتباه می کردم» یا حتی عکس آن به راستی عجیب به نظر می رسد، درست مانند هر جمله حدسی دیگری که اشتباه از آب در می آید.
 
دانیل کانمن می گوید: برای این که واضح به آینده فکر کنیم، نیاز داریم زبانی را که برای نامگذاری باورهایی که در گذشته داشته ایم، اصلاح کنیم. ذهنی که روایت هایی درباره گذشته می سازد، ارگانی است که به امور معنا می دهد.
 
وقتی اتفاق نامنتظره ای رخ می دهد، ما نگاه مان به دنیا را برای مطابقت با این غافلگیری به سرعت تغییر می دهیم. به عنوان مثال: تصور کنید که اکنون درست پیش از مسابقه فوتبال میان دو تیم است که آمار برد و باخت یکسانی دارند.
 
حالا تصور کنید بازی تمام شده و یکی از تیم ها دیگری را شکست داده است. در مدل بازنگری شده جهان، تیم برنده نسبت به تیم بازنده قوی تر است و نگاه ما نسبت به گذشته، درست مانند آینده، با این برداشت جدید دگرگون شده است. آموختن غافلگیری ها کار معقولی است، اما امکان دارد پیامدهای خطرناکی داشته باشد.
 
یک محدودیت کلی ذهن انسان توانایی ناقص بازسازی حالت های پیشین دانسته ها یا اعتقاداتی است که تغییر کرده ا ند. وقتی ما نگاهی تازه به جهان پیدا کردیم، توانایی بازفراخوانی باورهایی را که پیش از این تغییر داده ایم، به سرعت از دست می دهیم.
 
ناتوانی ما در بازسازی عقاید گذشته باعث می شود میزان غافلگیری مان در مورد یک رویداد مربوط به گذشته را دست کم بگیریم. باروک فیشوف این مسئله را اثر «من از همان اول می دانستم» یا «پیش داوری بازنگری» نام گذاشت.
 
او به همراه روث بیث پیش از بازدید رییس جمهور نیکسون از چین و روسیه در سال ۱۹۷۲، پژوهشی انجام دادند و از شرکت کنندگان خواسته شد ۱۵ نتیجه احتمالی درباره حدس های سیاسی نیکسون را در نظر بگیرند.
 
آیا مائوتسه تونگ به ملاقات با نیکسون موافقت می کند؟ آیا ایالات متحده، چین را از نظر دیپلماتیک به رسمیت می شناسد؟ پس از چندین دهه خصومت آیا ایالات متحد و اتحاد جماهیر شوروی بر سر موضوع خاص به توافق می رسند؟ پس از بازگشت نیکسون از مسافرت هایش، فیشوف و بیث از شرکت کنندگان خواستند احتمالی را که برای هر یک از ۱۵ نتیجه احتمالی در نظر گرفته بودند به خاطر بیاورند، نتایج آشکار بود.
 
اگر رویدادی در واقع اتفاق افتاده بود افراد احتمالی راکه در مورد آن در نظر گرفته بودند با اغراق بازگو می کردند و اگر رویداد احتمالی رخ نداده بود، شرکت کنندگان به اشتباه به یاد می آوردند که همیشه این مورد را نامحتمل در نظر گرفته اند. پژوهش های بعدی نشان داد که افراد به این سمت هدایت می شوند که نه تنها در صحت پیش بینی های اصلی خودشان، بلکه پیش بینی های دیگران نیز مبالغه کنند.
 
نتایج مشابهی در رویدادهای دیگری نیز مشاهده شد که توجه عمومی را به خود جلب کرد مانند ماجرای دادگاه قتل ا. جی. سیمسون و استیضاخ رئیس جمهور بیل کلینتون که گرایش برای بازنگری پیشینه اعتقادات یک شخص به  کمک آنچه واقعا اتفاق افتاده است خطای ذهنی قاطعی ایجاد می کند.
 
پیش داوری بازنگری تاثیرات زیانباری بر ارزیابی های تصمیم گیرندگان دارد و این امر سبب می شود ناظران کیفیت تصمیم را نه بر اساس اینکه فرآیند خوبی داشت بلکه به دلیل اینکه نتیجه خوب یا بدی داشت مورد ارزیابی قرار دهند.
 
بازنگری، به ویژه در مورد اشخاصی که به عنوان کارگزار برای دیگران تصمیم می گیرند، مانند مشاوران مالی، مدیران اجرایی، دیپلمات ها و سیاست گزاران، پزشکان، بسیار بی رحمانه است. ما تمایل داریم افراد تصمیم گیرنده را در مورد تصمیمات خوبی که نتایج بدی داشته است سرزنش کنیم و در مورد حرکت های موفقی که پس از روشن شدن حقیقت متوجه شدیم، بهای کمی در نظر بگیرم.
 
در اینجا یک پیش داوری نتیجه آشکار وجود دارد به طوری که وقتی نتایج بد باشند، روسا اغلب کارگزاران خود را برای نادیده گرفتن دیوار نوشته سرزنش می کنند و از یاد می برند که این دیوار نوشته با جوهر نامرئی نوشته شده است که پس از ماجرا خواندنی می شود.
 
اگر چه بازنگری و پیش داوری نتیجه در کل خطر مخالفت را افزایش می دهد، برای افرادی که با بی مسئولیتی در جست و جوی خطرند، پاداشت دور از انصافی به همراه خود خواهد داشت. به عنوان مثال، ماجراجویی که در شرط بندی احمقانه ای شرکت می کند و برنده می شود یا رهبرانی که همیشه بخت یارشان بوده است که هیچ وقت برای خطر کردن بیش از اندازه مورد تنبیه قرار نگرفته اند.
 
در عوض اعتقاد بر این است که این افراد بینش و آینده نگری داشته اند تا موفقیت را پیش بینی کنند و افراد معقولی که به آنان شک می کنند در بازنگری با عنوان ضعیف، محتاط و متوسط دیده می شوند. موارد معدود از شرط بندی تصادفی، یک رهبری بی دقت با هاله ای از پیشگویی و بی باکی را به مراد مقصود خواهند رساند.

خبرهای مرتبط:



برچسب‌ها:قیمت دلار
» ارسال نظر
نام:
آدرس ایمیل:
متن: *