RSS
امروز چهارشنبه ، ۲۱ آذر ۱۳۹۷
آخرین اخبار

شرط سازمان مالیاتی برای احتساب هزینه تنزیل اوراق بهادار اسلامی

۱۲۰برنده جشنواره آوای زرین بانک کشاورزی مشخص شدند

گزارش عملکرد تسهیلاتی بانک توسعه تعاون

صدور مجوز افزایش سرمایه بیمه تعاون

فرصت پایانی برای ارسال اثر به جشنواره عکس «نگاه به آینده»

بخش خصوصی به تامین مالی از طریق بورس کالا و انرژی متمایل است

تاکید عضو هیات مدیره بانک ملی ایران بر لزوم فروش املاک مازاد

آمادگی شعب ارزی بانک ها و صرافی ها جهت خرید ارز

به شرکت‌های تعاونی سهام عدالت نیاز نداریم

بدهکار بزرگ بانکی دستگیر شد

نرخ تورم در عراق و افغانستان، ۰.۲ درصد

نرخ دلار۹۹۰۰ تومان

دلیل اختلال هسته معاملات فرابورس مشخص شد

کاهش ۸۸۲ واحدی شاخص کل بورس

بیمه سامان اساسنامه خود را به روز کرد

زیان سهامداران از اخلال در هسته معاملات بازار سرمایه

در بازار ارز چه خبر است؟

هزینه دموراژ به تجار و مصرف‌کنندگان تحمیل می‌شود

هوش مصنوعی چطور در حال انقلاب در جهان تجارت است؟

چطور یک صندوق سرمایه‌گذاری جسورانه خوب پیدا کنیم؟

نبود نظارت کافی عامل شکل‌گیری پرونده‌های متعدد فساد در بانک‌ها

جنگ تجاری باز هم اوج می گیرد؟

بانک مهر اقتصاد ۲۶ ساله شد

آیفون ایکس‌اس‌مکس جایزه ویژه سامانیوم

سهم بانک ملّی از دارایی های بانک های اسلامی جهان

داستان کوتاه

ترن هوایی

۱۰:۴۴ - ۱۳۹۶/۱۱/۲۶کد خبر: ۲۳۵۶۲۴
حورا خاکدامن
از وقتی که آقاجون به رحمت خدا رفت هنوز چیزی نگذشته بود,اما نمی دانم چرا یک خط در میان کنار مامان بزرگ خوابش را می بینم. در اکثرخواب ها مامان بزرگ که چند سال پیش تر رفته  بود مثل قدیم ها   سر حال  بود ,سفره می انداخت و مهمان نوازی می کرد. یک شب تو عالم خواب دیدم که مامان بزرگ با خاله فرشته آمدند دنبالم تا  بریم پیش آقاجون .انگار آقاجون زودتر از او  مرده بود و قرار داشتیم سه تایی با هم بریم سر خاکش. سوار مترو شدیم . اما چه مترویی! هواپیما هم نبود! ترن هوایی دو طبقه که سقف نداشت!. تهران از آن بالاکوچک شده بود و پایین ابرها  را که نگاه می کردیم سرتا سر سرسبز و جنگلی بود . از خانم بغل دستی پرسیدم اینجا دیگر کجاست؟ گفت :"اینجا جنگلهای خجیره".جنگل های خجیر؟! اسمش را  زیاد شنیده بودم اما چیزی به ذهنم نمی آمد!. آن بالا بالاها همه مسافرهای طبقه دوم مترو یا همان  ترن هوایی که با سرعت پیچ و تاب می خورند را  داشت باد می برد. یادم می آید که از ترس من و خانم بغل دستی  دستهایمان را محکم دور بازوهای یکدیگرگرفته بودیم و زیر لب بلند ذکر می خواندیم . دوباره پرسیدم اینجا دیگر کجاست ؟گفت:" رسیدیم ایستگاه تجریش ".ترن هوایی  یکدفعه نگه داشت. رفتم طبقه اول از مامان بزرگ و خاله  انگار خبری نبود ,دوباره  مترو  با تکانی شدیدحرکت کرد. مترو نگو بازار شام بگو .گوشه به گوشه لباس و وسائل مختلف تزیینی و آیینه و چراغ  آویزان  بود و حراجی ها داد می زدند. شروع کردم غرفه به غرفه گشتن و سیر و سیاحت کردن . یادم نیست چیزی خریدم یا نه اما داشتم حسابی کیف می کردم . یکدفعه خودم را در طبقه بعدی مترو دیدم . پرسیدم ببخشید ایستگاه هفت تیر چندتا ایستگاه دیگر مانده ؟ خانمی جواب داد:" دست راست برو بالای پله , الان  رسیدیم ایستگاه شهرری ". ترسیده بودم  اشتباهاً خیلی از ایستگاه ها  را رد کرده بودم و رسیده بودم ته خط. در حالی که مترو با سرعت حرکت می کرد و پیچ و تاب می خورد خودم را به زحمت  به  بالای راه پله سمت راست رساندم .دوباره پرسیدم ببخشید ایستگاه بعدی کجاست؟ یکی گفت :"دالان بالا دست چپ تجریشه, دست راست تهران پارسه , طبقه پایین امام خمینی ."چند تا خانم لبخند به لب نشسته بودند . اضطراب من را که دیدند گفتند:" نترس تا مطهری یک ایستگاه دیگر مانده".کمی خاطرم جمع شد. بعد یکی از خانمها که لهجه خارجی داشت بلند شد و شروع کرد به ایرانی رقصیدن  و بقیه دست می زدند. در آن میان یکدفعه همسر محترم را دیدم که دست پسرم را گرفته کنارم ایستاده بود. خندیدم گفتم :"ببیناین خانم که می رقصد انگاری خارجیه اما چه خوب ایرانی بلده !".بعد دیدم همسر محترم با همان خانم دست همدیگر را گرفتند و خیلی ریلکس ایستگاه بعدی پیاده شدند !. تا آمدم به خودم بجنبم و داد بزنم دوباره مترو با تکان شدیدی حرکت کرد. شب شده بود  خودم را وسط خیابان میرعماد دیدم .هیچ تاکسی و ماشینی نبود, از دور میدان هفت تیر را می دیدم, اما نمی دانم چرا هر چه می رفتم نمی رسیدم. هنوز از پیاده شدن همسر محترم و خانم خارجی گیج و عصبانی بودم وداشتم   زیر لب با خودم حرف می زدم که  یک مرتبه سر خیابان  آقاجون را دیدم که سر حال کت شلوار شکلاتی رنگی پوشیده وکلاه نقابدارقهوه ای اش هم سرش گذاشته بود . نزدیکتر که  شدم گفت:" آقاجون کجا بودی تا حالا؟ بیا بریم همه منتظرند شام یخ کرد.!" مثل همیشه سر سفره  کنار مامان بزرگ نشسته بودم. دور سفره خیلی شلوغ بود مثل بچگی ها  که عید همه دور هم جمع بودیم. شلوغ بود چیزی از حرف ها یادم نیست . فقط یادم هست که تو همان خانه قدیمی سر سفره نشسته بودم و داشتم تند تند خورشت قرمه سبزی را تو بشقابم خالی می کردم...صبح شده بود از خواب که بیدار شدم خسته و هیجان زده بودم. آخر تا خود صبح از این ایستگاه به آن ایستگاه دویده بودم مخصوصاً سکانس  کوتاه همسر محترم  که  حسابی حرصم را درآورده بودو اول صبحی تو ذهنم دنبال تعبیر و تفسیرش می گشتم. اما با همه اینها حس عجیبی داشتم. از اینکه دیشب  بعد از مدتی مهمان کسانی بودم که خیلی دلم برایشان  تنگ شده بود شاد  و خوشحال بودم.به رسم تشکرتصمیم گرفتم آنروزآنها را به فاتحه و خیراتی مهمان کنم  . روحشان شاد.   
 

خبرهای مرتبط:



» ارسال نظر
نام:
آدرس ایمیل:
متن: *